مدعو ناشناخته
دلی که آماده ی مهمانی عشق نباشد
می شود حکایت آکواریوم و یک ماهی گورامی و چاه فاضلاب

می شود حکایت آکواریوم و یک ماهی گورامی و چاه فاضلاب

+یک لقمه غذا سر سفره مان هست اما دعوت می شویم. نرسیده شروع می کنند به بد گویی از کاندیدای مورد نظر و مدح و ستایش کاندیدهای منتخب. اولش را خوب می آییم و خدا را شکر می کنیم از این همه حماسه و وسطهایش می گوییم ان شا الله مردم راضی باشند از رایی که داده اند اما آخر هایش صدایم بالا می رود ....
++آمده است از مادرشوهر مریضش در بیمارستان نگهداری کند. همه اش می گوید من خون ببینم حالم بد می شود، خدا نکند بالا بیاورد. سوندش را من خالی نمی کنم هااا. نمیدانم چرا از شهر دیگر پا شده است و آمده اینجا!
+++... درک می کنم. با تمام وجود درک میکنم گاهی فاصله ها باید باشند تا پروانه نسوزد. اما سوختن چقدر زیباست.
++++ امروز یاد آن ماهی نگون بخت کردیم. چقدر آن روز لب گاز گرفتم گریه نکنم تا بهم نخندند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:59 توسط بی نام
|